افسردگی

Posted: 2012/01/31 in وقایع‌نوشت

درست از وقتی که مادرم شروع کرده به خوندن این شعر " من ز فردا نگرانم که فردا چه کنم" من دچار یک جور ناجوری افسردگی و استرس شدم.
یک غم عجیبی داره مادرم هنگام خوندن این شعر و من یک حس بد…

بیکاری

Posted: 2012/01/30 in وقایع‌نوشت

از اونجایی که الان نه بهانه درس دارم نه قصدش را دارم و نه در پروسه شوهر کردنم و هیچ حرکت خاص دیگه ای هم انجام نمیدم بر آن شدم تا شغلی پیدا کنم… از اینروآگهی های کاریابی را بالا پایین می‌کنم. نتیجه اینکه
نه مهندسم، نه حسابدارم، نه منشی گری میخوام، نه نرم افزار کارم
در نتیجه هنوز بیکارم

دیروز رفتم بلاگفا ولی امروز پشیمون شدم. اصلاً یک جوریه، مثل اینکه مدتها سوار بنز باشی بعد یهو تصمیم بگیری بنزت را با پراید معاوضه کنی!!! اونم به چه دلیل! به خاطر اینکه خیابونهای محلت خاکیه اعصابت هم خورده که چرا نمیتونی با ماشینت تو محلتون ویراژ بدی لذتشو ببری، کارت دوره، مسیرت تاکسی خور نیست، بچه ت رو اجاقه، روانت پوکیده تصمیم میگیری بنز را پرت کنی تو گاراژ یه پراید سفید دنده چکشی بگیری حداقلش اینکه کارت را راه میندازه…. بعد حالا که پراید را گرفتی تازه میفهمی بنزه دکمه پرواز هم داشته و تو خبر نداشتی، یعنی میتونستی بشینی تو ماشین و لم بدی به صندلی و یه آهنگ کلاسیک بذاری و شیشه ها را بدی بالا و دکمه را بزنی و ماشین خودش پرواز کنه از رو همه جاده خاکیها رد بشه و حالش را ببری. اینجوریه بود که دیروز فهمیدم وردپرس یه دکمه پرواز داشت و من خبر نداشتم. حالا این اولین پستی هست که با ایمیل میفرستم، بدون نیاز به فیلتر شکن و دردسر کشیدن. خلاصه اینکه آقایون خانمها، وردپرس سواری علاوه بر راحتی حس خوب امنیت هم بهم میده که عمراً بلاگفا نمیده.
اول و آخر کلام… برگشتم سرجای اولم… به کوری چشم بلاگفا

مادر بزرگم یه رخ  طلای پهلوی نشان داشت پانزده سال پیش فروختش دو میلیون تومن…

به هر زنجیری که مینداخت اون زنجیر را پاره میکرد…

یقیناً احمقانه ترین کار زندگیش را کرد، اگه نگهش میداشت حالا در کنار قند و فشار خون و سکته قلبی و ضعف بینایی و تاسی،  یه چیز درست و حسابی هم بهمون به ارث می رسید

شانس هم نداریم بخدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

هفت

Posted: 2012/01/16 in وقایع‌نوشت

من از هفت تا چیز تو زندگیم واقعاً لذت می‌برم.

خواب صبح، خوردن چیزهای شیرین، سایه چشم زدن، خیال پردازی، کادو کردن هدیه، نشستن سر سفره چیده شده، قدم زدن زیر بارون

 

 

امسال یلدا سرما خورده‌گی شدید داشتم…

پارسال یلدا سرما خورده‌گی شدید داشتم…

دو سال پیش یلدا سمینار داشتم ….

سه سال پیش یلدا امتحان میان ترم داشتم…

چهار سال پیش خانواده مکه بودن یه زائو رو دستم بود…

پنج سال پیش کار خاصی نداشتم ولی یادم نمیاد چکار کردیم!…

شش سال پیش خواهرم مریض بود و خونه ما بود…

هفت سال پیش خواهرم عقد کرده بود و تمام شب یلدا اختصاص پیدا کرد به کادو گرفتن و عکس گرفتن اون دوتا (عروس و داماد)، بنده هم در بخش سرویس فعالیت داشتم!!!…

هشت سال پیش برادرم مریض بود و همه جلوی تلویزیون درازکش بودیم بدون هیچ حرکت خاصی…

نه سال پیش یه جورایی کوفتمون شد فکر کنم اون خواهر بزرگه با شوهرش دعوا داشت…

ده سال پیش سبد میوه دست گرفتیم با هندوانه و اینا رفتیم خونه خواهر بزرگم که تازه عروس شده بود…

یازده سال پیش پدرم سکته کرده بود تازه از بیمارستان ترخیص شده بود…

دوازده سال پیش همه خانواده دور هم بودیم حالمون خوش بود فقط نمیدونم شب یلدا بود یا نبود!

سیزده سال پیش شب یلدا بود ما هم بودیم مریض هم نبودیم ولی فکر کنم شب یلدا اینقدر مهم نبود. چون ازش عکس و خاطره ای موجود نیست!!!..

از قبل از اون هم خاطره خاصی ندارم…