روزهای پر اضطرابی را میگذرانم. هشت روزی است که پدرم در بیمارستان بستری است و قلبش درد دارد. قلب من هم درد دارد. اصلاً همه جایم درد دارد. ذهنم درد دارد. این روزها تمام خاطرات عمرم را بارها مرور کردم. میترسم و بین امید و ترس و حسرت دست و پا میزنم. این حس برایم خیلی آشناست. سالهای زیادی از عمرم آنرا با همۀ سنگینی اش حمل کردم وخوب میدانم اگر این حس بیاید و نرود یعنی چه…..
اما این روزها پدرم نگران خانه است و مادرم نگران پدر و من نگران هر دو و هر دویشان نگران ما! این کلاف زندگی عجب پیچ در پیچ است.
اما این روزها من هر روز با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم و با حسهای پیچ در پیچم میخوابم.
اما این روزها بارها روبروی مونیتور بزرگ بیمارستان به اسمهای مریضهای داخل اتاق عمل که سریع جابجا میشوند چشم میدوزم تا ساعتها بگذرند.
اما این روزها هیچ چیز این دنیا برایم مهمتر از قلب تپنده آنان که دوستشان دارم نیست.
اما این روزها هم میگذرند…

