روزهای پر اضطرابی را می‌گذرانم. هشت روزی است که پدرم در بیمارستان بستری است و قلبش درد دارد. قلب من هم درد دارد. اصلاً همه جایم درد دارد. ذهنم درد دارد. این روزها تمام خاطرات عمرم را بارها مرور کردم. می‌ترسم و بین امید و ترس و حسرت دست و پا میزنم. این حس برایم خیلی آشناست. سالهای زیادی از عمرم آنرا با همۀ سنگینی اش حمل کردم وخوب  میدانم اگر این حس بیاید و نرود یعنی چه…..

اما این روزها پدرم نگران خانه است و مادرم نگران پدر و من نگران هر دو و هر دویشان نگران ما! این کلاف زندگی عجب پیچ در پیچ است.

اما این روزها من هر روز با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم و با حس‌های پیچ در پیچم میخوابم.

اما این روزها بارها روبروی مونیتور بزرگ بیمارستان به اسم‌های مریض‌های داخل اتاق عمل که سریع جابجا می‌شوند چشم میدوزم تا ساعتها بگذرند.

اما این روزها هیچ چیز این دنیا برایم مهمتر از قلب تپنده آنان که دوستشان دارم نیست.

اما این روزها هم می‌گذرند…

 

۱: هفته پیش همچین موقعهایی داشتیم در کویر استوپ هوایی بازی می‌کردیم. سالها بود که بازی‌های اینچنینی را فراموش کرده بودم. بازی‌های گروهی و شیطنتهای گروهی… تجربه بی نظیری بود این سفر، حداقل برای من که مدتها دچار افسرده‌گی بودم. این سفر برای من سرشار بود از لذتهای خوب، دوستان خوب، ساده گیهای توصیف ناپذیر….
۲:‌ پدرم این روزها کسالت دارد، دیروز خانه ماند که استراحت کند، خواهرهایم دم غروب به قصد احوال پرسی آمدند و شام هم ماندند و شب هم ماندند و امروز هم ماندند و چهارتا بچه ریز و خرد کاری کردند پدرم هفت صبح روز تعطیل بیرون زد تا شاید آرامش را جایی دیگر تجربه کند!!!! :) )))
۳: این روزهای سال را همیشه دوست دارم. هیاهوی مردم برای نو شدن را دوست دارم. بوی زندگی می‌آید از این روزها، آدم دلش می خواهد عاشقی کند.

دو سالگی

Posted: 2012/02/13 in وقایع‌نوشت

هفت هشت سال پیش یکی از دوستان پدرم منو واسه پسرش خواستگاری کرد. پسرش دیپلمه بود و تو شوش چینی فروش بود. وضع مالی خوبی داشت، خونه داشت، ماشین داشت، تک پسر بود، سه سال هم از من بزرگتر بود. مادرم گفت بیاد ببینیش من گفتم نه. محکم پای حرفم وایسادم. نه من شوهر نمیخوام. یکماه تمام مادرم باهام کلنجار رفت. از مادرم اصرار و از من انکار . نه نه نه …. کوتاه نیامدم. یه شب پدرم صدام زد. گفت دختر جان هر روز مادر این پسر میاد و از من جواب میخواد. من چی بهشون بگم. گفتم بهشون بگو نه. گفت خب دلیلت چیه؟
دلایل منطقی نداشتم. من که پسر را ندیده بودم. فقط نمیخواستم. یه جور احساس بدی به ازدواج داشتم. به مردها بدبین بودم. نمی تونستم اینا را به پدرم بگم. کشمکش های زندگی خواهرم اثر بدی رو من گذاشته بود. ازدواج سنتی، مردهای سنتی، زندگی سنتی همه اینها برام تهوع آور بود. میخواستم روی پای خودم بایستم. میخواستم تحصیل کنم. از ایران برم. پدرم جواب می‌خواست و من سکوت کرده بودم. پدرم سکوتم را شکست، خب… حرفت چیه؟
گفتم من مرد دیپلمه نمیخوام. من میخوام ادامه تحصیل بدم. زن مرد بازاری شدن برام سخته. نمیتونم فقط یه زن خونه باشم. یه پسر دیپلمه نمیذاره زنش رشد کنه!!! من تو زندگیم هدف دارم
چند روز پیش رفتیم مغازه عموی اون پسر برای خرید فرش. حرف شد عموهه از برادر زاده ش گفت و اینکه خوشبخته و اینا. تو راه برگشت پدرم گفت اینا آدم های خوبی هستن. یه عمره میشناسمشون. مردم دارن و در خونه بازنر. بچه هاشون هم همه اهل زندگین. راستی همین پسره که حرفشو میزد همونی بود که بانو را میخواست. بعد بابام از تو آئینه ماشین نگاهی بهم انداخت. یه لحظه قلبم وایساد. گفت خودت گفتی نه نمیخوای هدف داشتی.
یه دفعه همه اون روزها جلوی چشمم رژه رفت. تمام اون بلند پروازیهام، همه اون فکرها… همه اون هدفها
الان که پاهام را روی میز مطالعه گذاشتم و لپ تاپ را رو شکمم گذاشتم هر صفحه ای را که باز می کنم یک لعنت بر خودم می فرستم. این چیزی نبود که قرار بود باشم. این موجود بی هدف هدفمند زمانی هدفدار هدفمند با هدفی بود. .

من از زمان نوجوانی دلم میخواست دانشمند بشم. اعتراف میکنم عشق نوبلیست شدن داشتم. اما جالبی قضیه اینجاست که دلم میخواست اولین زن دانشمند نوبلیست مسلمان ایرانی باشم!!! بعد موقع اهدای جایزه وقتی گوش تا گوش سالن پر از آدمهای علمی است اسم مرا که بردن از سن برم بالا و جایزه را بگیرم و با یک حرکت انقلابی تقدیم کنم به همه مردم مسلمان و زجر کشیده دنیا… به خصوص ملت ستم کشیده فلسطین و مرگ بر اسرائیل گویان سالن را به وجد بیارم و هم وطنانم از اینهمه شجاعت من اشک شوق در چشمانشون حلقه بزنه و باقی قضایا…. البته هنوز هم خیلی دلم میخواد این اتفاق ها بیافته و من دانشمند بشم اما یقیناْ اون زمان بجای زن پیر زنم و دقیقا هم نمیدونم تا اون زمان چه دینی خواهم داشت. شاید حتی برهمایی باشم!!! اما یه چیز را مطمئن هستم و اینکه این جایزه را به کسی تقدیم نمیکنم فقط شاید از بعضیها مثل پدر و مادرم وهمسرم و بچه هام و مردم شریف ایران و همکاران دلسوز بین المللی م و ریاست دانشگاه هاروارد که کمک های بی شماری بمن کرده! تشکر کنم و شاید نهایتش ته دلم یه مرگ بر دیکتاتور بگم ولی عمراْ بزبان نمیارم چون هنوز برای بودجه های پژوهشیم نیاز به کمک دولتمردان آمریکاپی دارم و برای دیدن خانواده م نیاز به اجازه حاکمان ایران… خلاصه اینکه این قضایای گلدن گلوپ هم که راه افتاد به خوبی حس و شعور آدمهایی را که دادشون دراومد که چرا اصغر فرهادی مثل نوبلیست شدن من (در نوجوانیم ) رفتار نکرد را می فهمم و خوب درکشون میکنم. یاد خودم افتادم و افکار و عقایدم. اینها همون کسانی هستند که در شانزده سالگیشون گیر کردن.

پول های ته جیبم را ریختم بیرون و خودم را حسابی تکاندم. ته مانده های حساب بانکیم را خالی کردم و همه را روی هم گذاشتم و رفتم یک تور بیابانگردی نوشتم. میخواهم بزنم وسط کویر. وسط زمستان و اوج سرما میخواهم بروم جایی که دو روزی فارغ از تمام این خبرهای بد زیر نور ماه بنشینم و آسمان را بزمین بدوزم. میخواهم بروم رصد دب اکبر تا ته ملاقه ش را کشف کنم…دلم از زندگی در این چهار دیواری ها پوسید. دلم از زندگی پر از غم پوسید. دلم از فرار کردن از امروزهایم پوسید.